نوشتن
قبل و بعد بودن تو نمیدانم زندگی چطور می گذشت و خواهد گذشت ؟

+ تاریخ سه شنبه ششم آبان 1393 ساعت 11:37 نویسنده مهاما |

میان سینه ام برای قلبم جا تنگ شده 

قلبم را هدایت میکنم دورن چشم راستم 

تا در خلال راندنهای طولانی 

ازتو تپیدن را وام بگیرد

+ تاریخ سه شنبه ششم آبان 1393 ساعت 11:11 نویسنده مهاما |

حیاط خانه مادر بزرگم سالها پیش پر بود از بته های بزرگ گل رز . به رنگهای مختلف ، ساقه های این گلها محکم  و در هم تنیده بودند . باغچه وسط حیاط نسبتاً بزرگی بود که دور تا دورش میشد دوچرخه سواری کرد و شاید دنبال بازی و لی لی و...

یادم هست حین یواشکی چیدن زیباترین گل  یکبار ه افتادم میان پرخارترین و بزرگترین بته ای که از قضا زیباتربن گلها را می داد .

گیر افتاده بودم میان بته گل ، و خارها از هر طرف منرا احاطه کرده بودند. دستی که دراز کرده بودم برای چیدن آن شاخه گل پر از زخم و خار  شده بود . 

برگهای گل سرخ مطبوعترین ، نرم ترین و زیباترین چیزی بود که همه ی عمر کوتاهم لمس کرده بودم و من با تمام زخمها پر بودم از خواهش و تمنای داشتن  

مادربزرگم  سررسید و من را که  شرحه شرحه از خواستن و تمنا پر از زخم و خار بودم  ،را نجات داد بی  که بداند من میلی به رهایی نداشتم 

حالم امروز این است 

خارخاری و شرحه شرحه 

بی که میل رهایی داشته باشم 

+ تاریخ شنبه سوم آبان 1393 ساعت 14:6 نویسنده مهاما |

یک پاییز هم دستت رو توی جیب  اون پالتوی قشنگت کن  

بی فکر بی دغدغه راه برو 

بی هیچ فکر برای خودت لاک قرمز بخر 

خودتو ی پیراشکی مهمان کن 

بخند بخر راه برو هر ... دلت می خواد بخور 

یه بار سی ساله ای خانم 

نه همیشه 

حداقل چند ماه نفس بکش 

خودت و نفس ات رو تازه کن 

قوی تر برگرد


برچسب‌ها: دوست
+ تاریخ چهارشنبه سی ام مهر 1393 ساعت 11:8 نویسنده مهاما |

شروع کردن زندگی از نو کار خیلی عجیبی است و البته که خوشایند است 

فکرش هم خوشایند است 

امماااا کمکی نشدنی است 

+ تاریخ دوشنبه بیست و هشتم مهر 1393 ساعت 10:12 نویسنده مهاما |

شروع کردن زندگی از نو کار خیلی عجیبی است و البته که خوشایند است 

فکرش هم خوشایند است 

امماااا کمکی نشدنی است 

+ تاریخ دوشنبه بیست و هشتم مهر 1393 ساعت 10:12 نویسنده مهاما |

ببینم اگر من بخواهم از نو زندگی کنم مشکلی هست ؟

نیست ؟

خوب خداراشکر که کسی با این قضیه مشکل ندارد 

+ تاریخ یکشنبه بیست و هفتم مهر 1393 ساعت 12:13 نویسنده مهاما |

آبی آسمان بودی یا دریا ؟

آسمان اگر بودی چطور موج موج می آشفتی دلم را و نگاه میدزدیدی از دریای تاریک گیسوانم؟ها؟

دریا اگر بودی چه میشد که ابرها می آوردی آیت دو خورشید تابنده ی چشمانت تا نسوزاندم ؟ها؟پاسخم نمیدهی؟خسته ام از سوال 

 

+ تاریخ پنجشنبه بیست و چهارم مهر 1393 ساعت 8:37 نویسنده مهاما |

کنارم باش

تو توانم باش

دستهایی که میگذارم روی زانوهایم تا برپایم

یا علی ای باش که میگویم تا برخیزم .

ستونم باش ،تکیه میکنم 

توشم باش 

 

میخواهم خواهرکم در آغوشم بیاساید

میخواهم خواهر باشم بی اینکه از یک بطن زاده شده باشیم 

بی که فصل باشیم .

میبارم 

 

 

+ تاریخ چهارشنبه بیست و سوم مهر 1393 ساعت 22:45 نویسنده مهاما |

خوشبختی میشود دختر کوچولویی که بروی شکمش خوابیده و با پاهای کوچکش روی فرش کرال میرود خوشبختی میشود منکه پشت داده ام به شومینه ای که خاموش است و سرما میرود میان استخوانهایم
+ تاریخ چهارشنبه بیست و سوم مهر 1393 ساعت 22:36 نویسنده مهاما |