نوشتن
نور سفید رنگ خورشید تابستان روی صورت بی رنگت می تابید و در خلال خرد کردن پیازها کی هان شبیه رویایی زیبا و نورانی دورتو می چرخید.

صدایت آرام شده بود . آرام آرام . به آرامی مرگ

پر از فاصله هایی که مثل نقره تمیزند

داغٍ داغ بودی . بانو

دور تو می چرخید و نگاهت میکرد وقتی داشتی با دقت ادویه ها را به سس گوشت اضافه میکرد و کمی تند میکردی غذا را بلکه کیان بپسندد و آرام آرام هم میزدی . از ماکارونی های دراز و باریک زر ماکارون و میگفتی و کی هان تکیه کرده به میز ناهارخوری به تو لبخند می زد . سیگار دستش بود و من منتظر بودم تا بگویی خاموشش کن من آلرژی دارم میدانی ولی اندوه تو تمامی نداشت .

قرار کوکو سبزی را میگذاشتیم

قرار زندگی کردن

قرار رفتن با پشت پنجره های مرگ و نگریستن به مردانی که چشم به زندگی کردن ما دارند

بانوی قلعه های فتح نشده ی پادشاه جان

بانوی بی کیان

بانوی چشمهای محزون و موهای بافته شده

بانوی ابروهای سپید در  جوانی

باهم مست میشویم صبرکن

صبر کن باهم زنده گی میکنیم

 


برچسب‌ها: دوست
+ تاریخ یکشنبه بیست و نهم تیر 1393 ساعت 10:12 نویسنده مهاما |

+

+ تاریخ یکشنبه بیست و نهم تیر 1393 ساعت 9:46 نویسنده مهاما |

رابطه ها بیهوده اند . اتفاقهایی که تمام خواهند شد . براحتی یا به سختی تمام خواهند شد . 

شروع امری که محکوم است به پایان است .

همیشه شروع میکنیم و همیشه از پایانش می ترسیم . حداقل من اینطور هستم دایم به پایان فکر میکنم به آن نقطه مذموم که آخر جمله ها گذاشته میشود و دفتر که بسته خواهد شد و روزهای بی پایان بعد ، روزهایی که تمام نخواهند شد و حزن و اندوه و یاد آوری و خاطراتی که آزار خواهند داد و گریه و گریه و گریه های بی امان .

رابطه ها تمام شدنی اند . و انسانها رفتنی و همه چیز به زوال خواهد رفت . درست شبیه بوته های توت فرنگی که روی ایوان کوچک ما به زوال رفته اند . این بوته ها روزی توت فرنگی های درشت و قرمزی میدادند که دینا با شوق می چید و سریع می خورد و حالا اصلاً برایش اهمیت ندارند که این دو گلدان توت فرنگی به زوال رفته اند زرد و خشک شده اند و دیگر شاید هرگز گل ندهند و به بار ننشینند.

راحت میرود کنار پنجره و به حیاط مجتمع نگاه میکند و اصلا دو گلدان بی نوا را نمی بیند.

حالا حال من خوب نیست . هر جمله ای هر اشاره ای مرا پرت میکند به بعد از نقطه ی پایان . به غم به حزن به  اندوه و گریه تا بیخ گلویم می نشیند .

+ تاریخ دوشنبه شانزدهم تیر 1393 ساعت 10:24 نویسنده مهاما |

خراب خوابم . چشمهایم خراب خواب است و لبهایم خراب پک زدنهای عمیق لبهای تو 

همایون فریاد میزند و میپرسد چرا بی قرار است و من فقط چشمهای تهمورس را خوب بیاد میاورم که چگونه خیره میشود در چشمهایت و می نوازد و بعد که میفهمد چشمهایت خراب خواب است می خندد .

من چه بدانم که اینهمه صوت چطور از میان لبهایت بیرون میزند و دذ گوش من فرو میرود . از کجا باید بدانم که چرا رفته ای و چرا من بیقرارم ؟

چه قدرت شگرفی دارد زیستن و فراموش کردن و لب به خاموشی بستن . چطور میشود که شبی تا صبح تصمیم بگیری و فکر کنی که خیلی عاقلی و بعد با خودت بگویی امکان ندارد که همچین چیزی واقعیت داشته باشد و فردا صبح با خودت بگویی واقعیت نداشت همه اش وهم و خیال یک دختربچه دبیرستانی بود .

بله یک دختربچه دبیرستانی بودم با کله ای پر از شعر و کلمه و داستان ، که قرار بود عجیب ترین داستان، داستان زندگی خودم باشد . قرار بود خیلی عجیب فکر کنم و کسی را ستایش کنم و دوست بدارم و با خودم بگویم بعضی آدمها را نمیشود آنطور دوست داشت که به رختخوابت بیایند و حرفهای قلنبه سلنبه تحویل خودم بدهم . که عشق واقعی اینطور است و آن طور است و وصلی در پی ندارد و میشود همیشه عاشق بود .

قرار بود تا زنده ام سفر بروم و سیگار بگیرانم پشت سر هم و یک ستون مخصوص خودم داشته باشم در هفته نامه دوچرخه و قرار بود من ناگهان پیدایم بشود و همه جای کتابفروشی ها تکه هایی از شعرهای منرا نوشته باشند و همه بخواهند بدانند دریایی که مرا غرق کرده کجاست .

همه ی قرارهای منرا بهم زدی . با پرهیز با تقوا با خدا با ریاضیات با اعداد با ارضا پس از عدد نوشتن های بیشمار بازوانم و رگهای گردنم از پس کاری سخت 

قرارد شد من دختری بزایم ازجنس نور و یک  عصر تابستانی بخواهم که بداند من دیگر نمی توانم بدونم عشق  زنده باشم . و دلم ازآن آتش هایی بخواهد زیر بشکه های قیر روشن است تا درمن مذاب شوی

 


برچسب‌ها: گذشته, حال, آینده
+ تاریخ چهارشنبه یازدهم تیر 1393 ساعت 10:27 نویسنده مهاما |

با امروز پنج روز میشود . پنج روز و سه سال یا سه سال و پنج روز 

از تیرماهی که من سردرگم دلتنگی هایم بودم و شاد خرید خانه و عصبانی تصادف و مسرور از ازدواج برادرم . از تیرماهی که دینا را برده بودم دکتر و دکتر گفته بود اید اصلا ویتامین جذب نمیکند .

با امروز پنج روز میشود و سه سال 

مادرم که رفت دختربچه ای چهل و پنج ساله برگشت 


برچسب‌ها: گذشته
+ تاریخ سه شنبه دهم تیر 1393 ساعت 15:3 نویسنده مهاما |

پاک میکنم و تمام 


برچسب‌ها: هیچ
+ تاریخ سه شنبه دهم تیر 1393 ساعت 13:32 نویسنده مهاما |

ماه رمضان سال قبل حس میکردم دیگر ماه رمضان را نخواهم دید . باز عصر های رمضان نخواهد آمد . دوباره سحر مرا سحر نخواهد کرد . 

میترسیدم که دوباره نخوانم اللهم طهر قلبی من النفاق ...

به هیچ میگیری ام خوب میدانم ولی  سخت دوستت دارم و می خواهم اینبار تنگ در آغوشت بگیرم .

لب که مینهی بر لبم نفسم به شماره بیافتد و تو تمام خوردنهای دنیا را بر من حرام کنی و  کامم را شهد و شراب بنوشانی 

 

+ تاریخ دوشنبه نهم تیر 1393 ساعت 15:31 نویسنده مهاما |

الان اگر روزه نبودم خودم را به یک پایه بلند لاغر سفید خوشبو خارجی مهمان میکردم مثل همه تیرماهها که آخرش مجبورم مهمانی تک نفره بگیرم .

دلم خواست 

نوشتن خوشمزه است و خوشبو. حال آدم را دگرگون میکند مخصوصا اگر با بووهای خوب مخلوط باشد


برچسب‌ها: حال من
+ تاریخ دوشنبه نهم تیر 1393 ساعت 14:32 نویسنده مهاما |

قرار است کلی اتفاق خوب بیافتد 

قرار است من دیگر به پر و پای خودم نپیچم

قرار است مهربان باشم 

قرار است نجیب باشم 

قرار است خیلی دختر خوبی باشم و بروم خرید با رها و هی الکی چرخ بزنم 

قرار است ...


برچسب‌ها: هیچ
+ تاریخ شنبه هفتم تیر 1393 ساعت 10:27 نویسنده مهاما |

خواهم نوشت از تمام خیابانهایی که گذشتیم .

خیابانهایی که خیلی داغ بودند و درختهای تنومند داشتند و سایه هایی با عرض یک نفر از تمام دخترهایی که از کنارشان میگذشتیم و نظر میدادیم که خوشگل هستند یا نه . که تو دوستداری بمانی یا با من بیایی و از دخترهایی که بلد نبودند با کفشهای پاشنه ده سانتی راه بروند و من به خنده تو می خندیدم و کتکت می زدم که مسخره نکنی 

می نویسم از تمام  یخ در بهشتهای ارزانی که مهمان من شدی و سرت درد گرفته بود و از تمام غذاهای خوشمزه گران قیمتی که تو مهمانم کردی زیر سایه های درختهای بلند و قدیمی و و خنده های من و آرزوی دیرینه ام که یک امروز را را حت باشم خدایا یادم برود که میترسم 

از ساعتهایی که فکر میکردم اگر بروم سرکار که نمی شود دوباره برگردم  و کم میبینمت و اصلاً به حرفهایت گوش نمیدادم و بعد یک مرتبه بلند میگفتم من سرکار نمی روم و خودم و تو را غرق خوشی می کردم 

من خجالت میکشم که هی می ترسم و سعی میکنم که نترسم و بعد مگس که مینشیند روی دستم میپرم هوا و تو غش میکنی از خنده 

و من از خجالت می خواهم آب بشوم 

دیگر خجالت میکشم طول یک خیابان را برعکس راه بیایم هیکلم زنانه شده قیافه ام، کتونی هایم نیز علیرغم کتونی بودنش مدلش پیرزنی است و کیف دستی ام هم زنانه است 

ولی میخندم بلند بلند و حرف میزنم و یخها را میان لیوان تکان تکان میدهم تا زودتر خنک شوند .

 


برچسب‌ها: گله
+ تاریخ چهارشنبه چهارم تیر 1393 ساعت 16:26 نویسنده مهاما |