نوشتن
یکبار یک  جایی به یک کسی گفته بودی که آرزو داری بزرگ شدن و پرواز کردن منرو ببینی 

یادت هست پیرمرد ؟

+ تاریخ سه شنبه چهارم آذر 1393 ساعت 14:47 نویسنده مهاما |

من حال برگ نیمه زرد پاییز

تو درختی که در تلاش است با آخرین توان و رمق برگ هنوز سبز باشد .

شاخه  ها را بدرد بسختی بلند میگری 

که برگها نریزد

ولی باران میزند 

آذر از راه رسیده است 

+ تاریخ یکشنبه دوم آذر 1393 ساعت 10:58 نویسنده مهاما |

دیشب رژ لب زرشکی زدم رو به آیینه و به خودم گفتم سی و سه ساله شدی 

حالا عینک میزنی 

موهایت را رنگ میکنی 

کار میکنی درس میخوانی 

دختر کوچکی داری 

فوت کردم توی آینه و گفتم من در آستانه سی و سه سالگی 

هیچ شمعی فوت نکردم ولی کیک سفید و زیبایی که دخترکم انتخاب کرده بود را تکه تکه بریدم 

دینا ناگهانی و پر از شعف در آغوشم میگیرد و دایم میگوید تولدت مبارک 

دستهایش را دور گردنم حلقه میزند غرق بوسه ام میکند . می خندد هیجانزده و پر از عشق می گوید از خدا ممنونم که همچین مامانی واسه من بدینا آورد.

خوشبختی می شود همین 

دختری که می گوید مامان یک کفش به ما نشان میدهی پشت ویترین کفش فروشی ولی ما نمی خواهیم برایت کفش بخریم ها

با پدرش میرود و برایم یک کیک سفید میخرند با رمانهای سفید و بعد به همه میگوید پس کادوهاتون کووشش؟

خوشبختی میشود همین .

خوشبختی میشود تو مونای رهای عزیزم

که غرق حرفهای خوبم کردی ، پر از گل پر از عشق ، 

اولین فحشهای 33 سالگی ام را می گویی که بشنوم 

ممنون مهربانم که غرق سرورم کردی 

همیشه باش  سالهای متمادی منتظر یک تماس بودم از تو که تولدم را تبریک بگویی 

خوشبختی میشود بابا 

که زنگ میزند میگوید زود بیا اینجا میخواهم ببینمت تولدت شده زووود 

خوشبختی میشود اینکه میشنوم خانمهای فامیل دور هم می گویند مردها همه پسر دوستند ولی حمید آقا چیز دیگری است . میگویند هیچ مردی اندازه پدر من ندیده اند که دخترش را دوست داشته باشد 

خوشبختی میشود زهرا جانم

که سالاد الویه درست کرده بود تا با دخترکش بیایند خانه ی ما برایم تولد بگیرد .

مادر شوهرم میگوید دخترای من همه متولد آذرند . من و  هر دو دخترش 

خوشبختی می شود آنچه از درون من میجوشد 

خوشبختی میشود ...

 

 

+ تاریخ شنبه یکم آذر 1393 ساعت 9:39 نویسنده مهاما |

یک جایی که نمیدانم کجاست و زمانی که نمیدانم کی است . دختر که نمی دانم کیست نشسته روبروی پنجره اتاقی که نمیدانم اتاق خانه اش است یا پنجره اتاق آشپزخانه اش یا کجا اصلا و دارداز پنجره بیرون را تماشا میکند.

دقیقتر بگویم شما اگر از روبروی این پنجره اکه نمدانم کجاست گذر کنید میتوانید  انبوهی از موهای سیاه و پریشان  را ببینید که اطراف گردن باریک و سفید دختر را گرفته و او  آرام مشغوا تماشای پیاده روی خالی آن سمت خیابان است و چنان محو تماشاست که احتمالا فکر خواهید کرد دارد شمارا نگاه میکند و یااینکه نکند اتفاقی در این پیاده در حل وقوع است 

اتفاقی ماواریی که چشمتان نمیتواند ببیند.

تعجب نکنید که فقط از گردن دخترک گفتم . گردن باریک و نه چندان بلند این دختر بارز ترین ویژگی اوست .چرا ؟

شاید باور نکنید ولی سری که این گردن برای تگهداری اش ساخته شده . خیلی عجیب است و شما اگر بیشتر دقت کنید حتما تعجب خواهید کرد .

+ تاریخ چهارشنبه بیست و هشتم آبان 1393 ساعت 10:47 نویسنده مهاما |

خطهای سفید داوطلبانه و مشتاق زیر چرخهای ماشینم می روند

  پسربچه  لجوجی در من زندگی می کند که وقت ناراحتی با نوک کفشش خاک های زیر پایش را پخش و پلا میکند و دربهارا محکم می کوبد و گوشی اش را پرت میکند .

من دختر بچه ای هم دارم . من( که نون آن با کسره باید خوانده شود ) خیلی لوس و ننر است . خیلی ،

دم به دقیقه قهر میکند . دایم لب بر میچیند . هر حرف کوچکی می تواند به گریه اش بیندازد . زورش به درب نوشابه هم نمی رسد . چه برسد به درب شیشه های رب و مربا و ...

وقتی موهایش را شانه میزند از درد شانه زدن موهایش گریه میکند . بعضی وقتها دلش برای عشق تنگ میشود  و های های گریه میکند دختربچه ای که زیبا نیست و برای همه چیز گریه اش میگیرد و اگر گریه نکند گلویش درد میگیرد . دختر بچه ای که از قضا خیلی هم من بیشتری است دلش برای بوی کباب کوبیده ضعف میرود و ساندویچ سوسیس دوست دارد و بعد از نوشابه خوردن از پیچیدن گاز نوشابه توی دماغش میترسد. او از همه چیز می ترسد.

یک من دیگر هم دارم 

من دیگرم درخت است . درختی تنومند و بلند، که میوه نمی دهد ولی تا دلت بخواهد سایه دارد 

وسط بیایان تنهای تنهای ستبر ایستاده و به هر رهگذری بی چشمداشت سایه می بخشد . و هزار هزار عشقه هم که باشی می گذارد از ساقه های تنومندش تغذیه کنی 

من دیگرم مرد است 

مردی مهربان که چشمهایش تیره است . مردی سخت که دوست ندارد حرف بزند . از آن مردهای مهربانی که حسن عمو به آن تبدیل شده که جانش را میدهد تا زن و بچه اش شاد باشند . اینگار که دیگر هیچ نمی خواهد ازین دنیا جز صدای شاد همسر غرغرویش بیاید، نه،  از آن هم بهتر اصلا از همه مردهایی که میشناسم بهتر 

از آن مردهایی که شوهر عمه زری گفته بود در تک تک افراد خانواده پدری ام وجود دارد 

من دیگرم بالاخره یک زن است 

زنی که چشمهایش محزون است ولی درخشان 

زنی که موهایش را رنگ میزند تا سپیدی آن نمایان نشود و شبها خواب موهای سیاهش را میبیند.

لبخند میزند ، حتی با صدای بلند میخندد . کم گریه میکند . دستهایش دربهای بازنشدنی مرباها را بازمیکند و دختربچه هارا بلند میکند . زنی که مینویسد می خواند میرقصد اشک هم میریزد در خفا 

زنی که آشپزی میکند . عددها را جمع میزند . اینور آنور میکند از دل یک مشت عدد بی خاصیت یک عالمه درصد بیرون میاورد. 

در من یک مادر هم هست که از همه ی منهای دیگر قویتر است . همه چیز را آتش میزند . همه ی ویرانه ها را میسازد . از تار مویی آویزان میشود . همه ی دربهای بسته با حرف ، با زور، با لبخند، با عشق، نشد با تنش باز  میکند . هفت آسمان را لقمه ای میکند تا در درهان طفلش بگذارد . در من یک مادر هست آری 

بی تفضیل ، بی توضیح ، بدون شرح ، شبیه قرآن . نه اینکه به یکباره نازل شده باشد یا آیه آیه ، نه در من یک مادر است به وسعت همین کلمه ، به وسعت جهان 

+ تاریخ دوشنبه بیست و ششم آبان 1393 ساعت 14:8 نویسنده مهاما |

 

دستهایم پر از حرفند .

چشم هایم پر از کلمه 

درونم پر از تو 

و همه چیز به چشم بر هم زدنی دود میشود .

 

+ تاریخ شنبه بیست و چهارم آبان 1393 ساعت 14:1 نویسنده مهاما |

هر چقدر هم که زمان میگذرد بیشتر میفهمم نوشتن کار دشواری است  . یعنب خوب نوشتن کار دشواری است . وگرنه که عاشقانه نوشتن از هر کسی بر می آید کافی است که دست و دلت لرزیده باشد . یک جاهایی و یکنفری پیدا بشود که دلت را زیر و رو کرده باشد . 

آن موقع است که می توانی راحت بنشینی و بگویی که چقدر هجران سخت است و آفتاب زیباست و دریا موج موج است 

ولی خوب نوشتن حرف دیگری است . از جنسی خاص و برگزیده است.

+ تاریخ چهارشنبه بیست و یکم آبان 1393 ساعت 14:11 نویسنده مهاما |

چه قدرت شگرفی دارم من در نگهداشتن چندین لیتر آب !!!!!!! 

وای خودم هنوز متعجبم :-))

+ تاریخ سه شنبه بیستم آبان 1393 ساعت 11:44 نویسنده مهاما |

باید یک زن باشی تا بشود  اندکی درک کنی حال زنی را که تا شامگاه همین دوروز قبل شاه زنان بوده است . 

زنی که به هنگام سوار مرکب  شدن یک مرد ناقه اش را کنار میزده و مرد دیگری رکاب برایش میگرفته و آن یکی که خیلی هم زیباتر و جوانتر بوده دستش را محکم نگاه میداشته تا تکیه کند و سوار مرکب شود .

و روز بعدش که میشود همین دیروز

به چشم برهم زدنی به فاصله نماز صبح تا نماز عصرهمه مردها تکه تکه و خون آلود بر دشت افتاده اند . 

عزیز آسمان به حزیز خاک 

+ تاریخ چهارشنبه چهاردهم آبان 1393 ساعت 11:3 نویسنده مهاما |

قبل و بعد بودن تو نمیدانم زندگی چطور می گذشت و خواهد گذشت ؟

+ تاریخ سه شنبه ششم آبان 1393 ساعت 11:37 نویسنده مهاما |