نوشتن
یک پاییز هم دستت رو توی جیب  اون پالتوی قشنگت کن  

بی فکر بی دغدغه راه برو 

بی هیچ فکر برای خودت لاک قرمز بخر 

خودتو ی پیراشکی مهمان کن 

بخند بخر راه برو هر ... دلت می خواد بخور 

یه بار سی ساله ای خانم 

نه همیشه 

حداقل چند ماه نفس بکش 

خودت و نفس ات رو تازه کن 

قوی تر برگرد


برچسب‌ها: دوست
+ تاریخ چهارشنبه سی ام مهر 1393 ساعت 11:8 نویسنده مهاما |

شروع کردن زندگی از نو کار خیلی عجیبی است و البته که خوشایند است 

فکرش هم خوشایند است 

امماااا کمکی نشدنی است 

+ تاریخ دوشنبه بیست و هشتم مهر 1393 ساعت 10:12 نویسنده مهاما |

شروع کردن زندگی از نو کار خیلی عجیبی است و البته که خوشایند است 

فکرش هم خوشایند است 

امماااا کمکی نشدنی است 

+ تاریخ دوشنبه بیست و هشتم مهر 1393 ساعت 10:12 نویسنده مهاما |

ببینم اگر من بخواهم از نو زندگی کنم مشکلی هست ؟

نیست ؟

خوب خداراشکر که کسی با این قضیه مشکل ندارد 

+ تاریخ یکشنبه بیست و هفتم مهر 1393 ساعت 12:13 نویسنده مهاما |

آبی آسمان بودی یا دریا ؟

آسمان اگر بودی چطور موج موج می آشفتی دلم را و نگاه میدزدیدی از دریای تاریک گیسوانم؟ها؟

دریا اگر بودی چه میشد که ابرها می آوردی آیت دو خورشید تابنده ی چشمانت تا نسوزاندم ؟ها؟پاسخم نمیدهی؟خسته ام از سوال 

 

+ تاریخ پنجشنبه بیست و چهارم مهر 1393 ساعت 8:37 نویسنده مهاما |

کنارم باش

تو توانم باش

دستهایی که میگذارم روی زانوهایم تا برپایم

یا علی ای باش که میگویم تا برخیزم .

ستونم باش ،تکیه میکنم 

توشم باش 

 

میخواهم خواهرکم در آغوشم بیاساید

میخواهم خواهر باشم بی اینکه از یک بطن زاده شده باشیم 

بی که فصل باشیم .

میبارم 

 

 

+ تاریخ چهارشنبه بیست و سوم مهر 1393 ساعت 22:45 نویسنده مهاما |

خوشبختی میشود دختر کوچولویی که بروی شکمش خوابیده و با پاهای کوچکش روی فرش کرال میرود خوشبختی میشود منکه پشت داده ام به شومینه ای که خاموش است و سرما میرود میان استخوانهایم
+ تاریخ چهارشنبه بیست و سوم مهر 1393 ساعت 22:36 نویسنده مهاما |

too late 

+ تاریخ چهارشنبه بیست و سوم مهر 1393 ساعت 15:5 نویسنده مهاما |

دارم قلبی لرزان به رهش 

میان ترس و واهمه ، میان آنهمه وحشت دستش را محکم چسبیده بودم و سرم به بازو یش تکیه میدادم لبخندی شیرین  استخوانهایم را بر می آشفت 

چشمهایم را باز می کنم میان یک دنیا خوشی نیستی 

می ترسم دل ببندم و ببینم که باز ...

 لباسهایم خوشبوی تنش هستند که من تمام شب را تکیه کرده بودم به بازویش 


برچسب‌ها: خانه
+ تاریخ چهارشنبه بیست و سوم مهر 1393 ساعت 14:47 نویسنده مهاما |

دیشب خواب عجیبی می دیدم 

توی خواب روی پشت بام خانه ای ایستاده بودم که هی زیر پایم خالی میشد و چادر سرم بود و داشتم مغازه ی روبرویی را می پاییدم .

مغازه ی روبرویی خیاط خانه ای بود که هر دو عمه ام آنجا کار میکردند و منتظر بودم تا ماشین مادر بزرگم را بیاورد من با خودم ببرممشان مشهد.

مادر بزرگم که رسید سوار یک پراید مشکی بود . جوانتر اما همچنان از پا افتاده . بی اختیار شده بودند میان راه و عمه هایم داشتند لباسهایش را عوض میکردند و من نگران دینا بودم 

بعد یک مرتبه میان حیاط /باغ خانه قدیممان بودم زمین خشک بود درختها همه نهال جوان  کرت بندی شده بی برگ و بار بودند مادرم خیلی جوان بود و میگفت من یک آمپول خیلی بزرگ به علیرضا تزریق کنم تا بیهوش شود و او از پای علی یک غده را بیرون بکشد من می ترسیدم علی کوچک بود داشت با دینا بازی می کرد و فرار میکرد ولی در عین حال مطیع هم بود سربراه و قبول داشت که باید جراحی اش کنیم 

چشمهایم پر از درد بسته شده بودند شب و سرشار از درد باز شدند صبح 


برچسب‌ها: واگویه
+ تاریخ یکشنبه بیستم مهر 1393 ساعت 10:11 نویسنده مهاما |