نوشتن
من از فرط بی حس بودن کرخت شدم 

عواطفم کرخت شده اند

+ تاریخ چهارشنبه بیست و ششم آذر 1393 ساعت 14:13 نویسنده مهاما |

دلم میخواد موهامو رنگ قرمز بزنم و ابرو هامو قهوه ای کنم 

هوس است دیگر 

چه کنم 

 

+ تاریخ دوشنبه بیست و چهارم آذر 1393 ساعت 12:0 نویسنده مهاما |

یک تکه از ناخنم شکسته ولق لق میکند توی سرم هزار هزار صدا می آید ناخن را میکنم پردرد جدا میشود حال جدا شدن من از تو پر درد ,لق خورده ,شکسته و وامانده جدا میشود و حتی از ناراحتی گوشه ی انگشتم خونی میشود حس چشمهایم بعد از محو شدن رد تو از آسفالت خیابانها و هوا و زندگی
+ تاریخ جمعه بیست و یکم آذر 1393 ساعت 9:14 نویسنده مهاما |

دلم میخواهد تا زمینهای گلشن آباد که اصلاً معلوم نیست وجود خارجی داشته باشد با آن درختهای تنومندش تند رانندگی کنم و بروم زیر بازوی پیرمرد را بگیر را تا به من تکیه کند.

بعد یک سیلی محکم بزنم توی صورت محمد حسین که هرچه بلا یک روزی سر من آمده است را دارد سر آن دختر می آورد و حالی اش نیست دارد غرق میشود.

سر آخر هم آبروی داوودخان را توی شهر ببرم که دارد پیرمرد عزیز دردانه ی مرا آزار می دهد و بابک خوش تیپ و دوست داشتنی ام را شوت کنم بیرون از بس که زشت و دلچسب و خوش تیپ و مامانی شده بود .

پیر مرد دوست داشتنی من از آنهایی است که فقط تو قصه ها هستند حیاط خانه هاشان حوض و ماهی و آب دارد ، گل دارد ، سیب و انجیر حاصل میدهند درختهای با غچه هاشان 

خانه هایشان اتاق اتاق است و اتاقهاشان طاقچه دارد با آیینه و شمعدان و قرآن 

من همچین ساده لوحی ام که باورشان کرده ام و دوستدارم زودتر محمدحسین و مائده را نجات بدهم 

 

+ تاریخ چهارشنبه نوزدهم آذر 1393 ساعت 11:11 نویسنده مهاما |

خوب است که یک نفر حرف دلت را بزند 

بروید این آدرس http://almatavakollll.blogfa.com/post/1411

+ تاریخ یکشنبه شانزدهم آذر 1393 ساعت 9:2 نویسنده مهاما |

سالیان متمادی 

به هیئت دو دلداده باهم راه میرفتیم 

دست در کمر انداخته و گرم کنارم گرفته 

من 

پر از شوق گرم نگاهش 

نه قرار میخواستم نه آرامش 

او 

دلش پر از مهر ، فتان و مهربان 

عشاق بیشمار گرداگرد

 

+ تاریخ چهارشنبه دوازدهم آذر 1393 ساعت 11:0 نویسنده مهاما |

همه رفتنی اند 

می روند و من میمانم و تو و اندوه 

من و تو و یک سنگ سیاه 

روی دستهای سفید مادرت خالهای قهوه ای افتاده . ولی همچنان باریک و زیباست شبیه دستهای خودت 

هواسرد شده 

اولین زمستان بعد رفتنت دایم فکر میکردم سردت میشود . زمستانها سرد تند تند از پی هم می آمدند . بعضی روزها فکر میکردم تن تو آن زیر دارد یخ میکند این شد که منهم سرمایی شدم 

پتو دوتا دوتا می کشیدم روی پاهایم 

باورم نبود که مرده باشی 

میگفتم از سرما پاهای تو کرخت شده اند.

برف که میبارید آن سنگ سیاه کذایی می آمد جلوی چشمم که رویش برف نشسته

لبخندهای مادرت فراری ام میدهند 

+ تاریخ سه شنبه یازدهم آذر 1393 ساعت 10:26 نویسنده مهاما |

و چون از آفریدن فراغت یافت 

سالیان متمادی در من نگریست 

و قلبم را غرقه ی خون یافت 

که سخت مشغول تپیدن بود 

سپس چشم بست 

و لبهایم را مکیدن آغاز کرد

و شد

آنچه قلبش بود  

نفس کشید در من

نفسی مطبوع

و نامش پر آوازه شد 


برچسب‌ها: شعر
+ تاریخ یکشنبه نهم آذر 1393 ساعت 9:50 نویسنده مهاما |

یکبار یک  جایی به یک کسی گفته بودی که آرزو داری بزرگ شدن و پرواز کردن منرو ببینی 

یادت هست پیرمرد ؟

+ تاریخ سه شنبه چهارم آذر 1393 ساعت 14:47 نویسنده مهاما |

من حال برگ نیمه زرد پاییز

تو درختی که در تلاش است با آخرین توان و رمق برگ هنوز سبز باشد .

شاخه  ها را بدرد بسختی بلند میگری 

که برگها نریزد

ولی باران میزند 

آذر از راه رسیده است 

+ تاریخ یکشنبه دوم آذر 1393 ساعت 10:58 نویسنده مهاما |