نوشتن
به دلگیرترین شکل ممکن دلم گرفته است 

آدمهایی که میبینم دلم را خوش نمیکنند. به دلگیرترین شکل ممکن منتظر اردیبهشتم و غم بی پایان 

قلبم به سهمناکترین شکل ممکن میتپد

نمیدانم حتی رانندگی و سیگار هم نمی تواند حالم را خوش کند 

چای و تماشای درختهای همسایه نفسم را میگیرد

هیچ آهنگی را دلم نخواسته است و صدای همایون دلم را آشوب میکند 

درونم فشرده و مچاله شده و هنگام نفس تازه کردن سخت دردناک است 

سر صبحی سر دینا را گذاشته بودم روی سینه ام بلکه آرام بگیرم نمیشد . چشمهای دینا سیر از خواب دیشب برق میزد و پوستش روشن بود . 

جانم آشفته . چشم که باز کردم دهانم طعم خون میداد . دندانم جگر صبر را پاره کرده و خون میخورم 

گوشی را برمیدارم شماره ی خانه پدرم را میگیرم شاید صدای دینا آب روی آتش جانم باشد . لحظه آرامم میکند . صدای سنگینم را نمیشناسد. همین حالا باز شماره میگیرم . لحظه صدای دینا آرامم کند قول سیب زمینی سرخ کرده که میدهم میخندد و شیرین خداحافظی میکند.

 

+ تاریخ یکشنبه دهم اسفند ۱۳۹۳ ساعت 11:41 نویسنده مهاما |

از راه که رسیدم دو جلد قرآن روی میز بود 

همکاری داریم که خانم طاهره صفارزاده عمه ی ایشان هستند . 

هدیه برای ما ( من و خانم دیگر همکارم ) آوردند . قرآن به ترجمه ی فارسی و انگلیسی به همراه پاورقی 

این هدیه غیر منتظره و عالی بود

روزم خوش شد

روزگارتان خوش 

+ تاریخ شنبه نهم اسفند ۱۳۹۳ ساعت 11:8 نویسنده مهاما |

آلما توکل نوشته بود که چقدر اداره اش را دوست دارد و آدمهایش را 

روزهایی را یادم آورد که تازه کار بودم و جوان و سخت کوش ، با زبانی دراز 

 

+ تاریخ چهارشنبه ششم اسفند ۱۳۹۳ ساعت 12:11 نویسنده مهاما |

اتوبان تهران کرج ساعت نه صبح نزدیکای چیتگر اینگار دروازه ای بود به بهشت 

کف اتوبان نقره ای و براق و آسمان کبود . خ.رشید از یک گوشه نرم نرم می تابید 

فکر میکردم این جاده باید به دروازه ی بهشت ختم شود.

+ تاریخ شنبه دوم اسفند ۱۳۹۳ ساعت 11:7 نویسنده مهاما |

نمی دانم چه شد که صفحه را گشودم تا بنویسم و حالا اصلاً خاطرم نیست چه می خواستم بنویسم .

دیروز روز پرکار و خوبی بود از صبح که تا ظهر ده مرتبه پله های دانشگاه را بالا پایین کردم و ظهر که سررسیدم دینا خوابیده بود زیر پتوی چهارخانهی قهوه ای و موهایش موهای قشنگش ریخته بود روی بالش 

تند تند برایش نرگسی پختم . این غذا را دوست دارد که کمی تند باشد و رویش نارنج بچکاند .

و عصر که رفتم تا یک آرزوی  ده ساله را عملی کنم و دیدن دوستان دبیرستان . من و رها و تاتا 

من دندانهایم را نشان تاتا دادم که اطمینان حاصل کند  یک جهان سومی نیستم که به دندانپزشکی سر نمیزنم و دست رها را کشیدم که دعوایم نکند بخاطر نگرفتن عکس فک .

منشی دندانپزشکمان هر وقت منرا میبیند لبخند میزند. اینقدر که رفته ام تا رها را ببینم و همیشه تیرم به سنگ خورده .

زن با نمکی است .

تاتا را بگویم وای خدا اینگار هنوز هفده ساله است . کاپشن ورزشی پوشیده بود و رژ لب صورتی کمرنگ زده بود تعریف کرد که شرکت سالیان در سمت طراح لباس مشغول بکار بوده و با خانم ریسش چنان دعوایی کرده که عکاس شرکت گفته دمت گرم خانوم .

و خوب همه ی اینها روز خوبی برایم ساخت .

رها مثل همیشه پررنگ بود ، ابرهایش و شالش و پالتویش 

رهای پررنگم 

و خوشحالی بعد از شنیدن خبر. مغرور و خوشحال و پر اعتماد بنفسم کرد.

 

+ تاریخ دوشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۳۹۳ ساعت 12:6 نویسنده مهاما |

هیجانزده 

وصف حال من است 

+ تاریخ دوشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۳۹۳ ساعت 11:52 نویسنده مهاما |

هر شب مرا یلدایی ست 

و نبرد 

میان من و اندیشه ی زیستن بی تو 

در این میان

تاریکی 

روشنی را می فرساید 

و یلدا رفته رفته به روزهایم دامن میکشد

اندیشه ی زیستن بی تو 

جایی میان تنت 

میان انبوه خاک ، جوانه میزند 

و رد انگشتانت 

چون خنجی عاشقانه 

شهاب میشوند.

+ تاریخ دوشنبه بیستم بهمن ۱۳۹۳ ساعت 12:51 نویسنده مهاما |

اولین برگ تنباکو 

اولین کام 

اولین م

تنفس تمام جهان را 

به شماره می اندازم 

لحظه ی بعد از دیدن تو !


برچسب‌ها: شعر
+ تاریخ دوشنبه بیستم بهمن ۱۳۹۳ ساعت 12:44 نویسنده مهاما |

نوشیده ام 

آنچه تدارک دیده بودی 

شرابی آمیخته به سم 

قلبم  رو به ایستادن دارد 

همرنگ چشمان توبود که خاطرم نیست

و طعم لبهای تو را داشت 

که هرگز نچشیده بودم 

سپید و سرد 

 

+ تاریخ سه شنبه چهاردهم بهمن ۱۳۹۳ ساعت 10:56 نویسنده مهاما |

همیشه از شروع سال جدید وحشت دارم 

+ تاریخ دوشنبه سیزدهم بهمن ۱۳۹۳ ساعت 9:21 نویسنده مهاما |