نوشتن
از بلندگوهای رایانه ی همکارم صدای جوان ابی پخش میشود که با همه توان فریاد میزند ای درد و درمان...

یادم می آید که دختر همسایه مان عاشق برادر یکی از دوستانش شده بود . پسرکی زشت با دماغ کوفته و قد کوتاه که از دخترهمسایه ی ما خواسته بود یک عکس کوچکش را برای او بفرستد و وقتی او قبول نکرده بود پیغام داده بود که پس بهش بگید دور من رو یه خیط قرمز بکشه.

یاد لبهای برگشته اش افتادم که جمع شد و چند نقطه روی چانه اش افتاد . گونه های سپید و تپلش قرمز شد و شانه هایش را بالاانداخت که خیط قرمز را خواهد کشید و واقعاً کشید و دو سه سالی بعد با پسرخاله ی منفورش ازدواج کرد و همسر خوبی برایش شد .

تمام آن تابستان را کنار هم در سکوت ابی گوش میدادیم که میگفت ای درد و درمان و هی چشمان زیبای دوستم پر از اشک میشدو لبهایش فکر کنم به همان فرم ماند.

دختری که حاضر نشده بود عکس 3*4 با مقنعه اش را به دوست پسری که خیلی هم دوست داشت بدهد و غرورش اجازه نداد که خط قرمز نکشد .

+ تاریخ دوشنبه بیست و نهم دی 1393 ساعت 15:31 نویسنده مهاما |

دست و دلم به ثبت حس و حال لحظه هایم نمیرود 

دست و دلم خسته است 

+ تاریخ دوشنبه بیست و نهم دی 1393 ساعت 14:43 نویسنده مهاما |

http://almatavakollll.blogfa.com/post/1520

خووووب 

عااالی 

+ تاریخ دوشنبه بیست و نهم دی 1393 ساعت 8:57 نویسنده مهاما |

از چشمهای تو میگفتم 

_دریای آرامش _

از بویی سپید و خوشرنگ 

و صدای مه آلود جنگلی که از سینه ات 

بگوش می سد 

نابهنگام بوییدن یکدست آتش تنت 

+ تاریخ چهارشنبه بیست و چهارم دی 1393 ساعت 11:10 نویسنده مهاما |

نگاهت را از من بگیر 

بگذر از من 

چشمهای تو 

سیاهی نگران و وهم زده ی چشمانت را 

از کدامین خوشه 

کدام تاکستان 

چند هزار سال پیش از این 

شراب ساخته اند ؟

نگاهت را ازمن بگیر 

بگذر از اینهمه مستی 

زانوانم تاب ایستادن ندارند 


برچسب‌ها: شعر
+ تاریخ دوشنبه پانزدهم دی 1393 ساعت 8:59 نویسنده مهاما |

روز - بیرون از خانه - نمای بیرونی 

خیابان سنگفرش دارد شبیه آنچه از خیابانهای انگلیس تصور دارم ، پهن است و و در دو سمت پیاده رو هایی دارد که چراغ برقهای قدیمی و ریبایی در آن تعبیه شده 

مونا لباس شرمن سپید رنگ با حاشیه خال خالهای یکدست و سیاه رنگ به تن کرده . دامن لباسش تا زیر زانوهایش می رسد و پاهای کشیده و گندم رنگش لخت دورن کفش سیاه خود نمایی میکند . موهای سیاه ابریشمی و نرمش را از سمت راست من که میشود چپ او روی شانه هایش ریخته و به همراهی زنی که که هیچ دوستش نداریم (پروانه ) به آن سمت خیابان میرود 

نور اما نور صبح ابری است . مونا لبخند ت تلخ باشد و چشمهایت پر از آب

کیان کت و شلوار مشکی نزذیک به  ذغالی پو شیده ، با پیراهن سفید رنگ و کاروات آبی روشن ، همان رنگ که تا قبل ازاینکه آسمان پر از دود باشد به آن آبی آسمانی می گفتیم . کراوات براق ، باد  ملایم ،نه به ملایمت نسیم  و با دامن لخت و براق مونا و کراوات سبک و خوشرنگ کیان باز ی کند.

پروانه کلا حواسش جای دیگری است 

مونا - تو اولین نگاهت را بده به کیان ، نگاهت پر از خواستن و تحسین و غم و فراق باشد.

کیان - تو رو به من 

: این زن تمام زندگی منه 

پای راستت _ راست من ها _ چپ تو  بلغزد و سست باشد و تو را تاب نیارد . یک مرتبه خالی کند 

و زمین بیافتی . زمین افتادن ها نه زمین خوردن نه اینکه یک ذره از غرور چهره ی مردانه ات کم بشود یا اینکه نتوانی با یستی  من دستم را دراز میکنم سمت تو و تو دستم را محکم میگیری  و به زور من بلند میشوی 

: دست راستمو بخاطر پروانه از دست دادم و اون اصلا نمیفهمه 

نگاه دومت را بده به مونا پر از تمنا 

:این زن همه ی زندگی منه باید یه کاری براش کنم ولی نمی تونم .

_ همانروز نمای بیرون 

گذر کیانا از خیابان 

جزییات اصلا مهم نیست . لباس کیانا به غایت ساده شبیه دانشجوها یا دختربچه های دبیرستانی 

از عرض خیابان رد میشویم که اتوبوس بزرگ و زرد رنگ مدرسه نزدیک است به کیانا برخورد کند . جیغ می زند و چشمهایش را بسته ئجیغ میزند جانخراش و ترسیده  دهانش را نگاه میکنیم  اول همه روکشهای دندانها مریزد و بعد همه دندانها از لثه آویزان میشود

کیان تو نمی توانی به کسی دست بزنی اینگار از همه چیز عبور خواهی کرد فریاد میکشی  نترس 

همه چیز رو درست میکنم . کیاینا همچنان جیغ میزند.

_ روز - ابتدای صبح سر میز صبحانه داخل خانه 

فقط میز نهارخوری چوبی تیره رنگ با چهار صندلی 

صبحانه روی میز که جزئیات آن اهمیت ندارد 

پروانه ضلع رو به من مونا دست چپ من که میشود روبه روی کیان 

کیان دست راست من روبروی مونا 

کیان و پروانه مخاصمه دارند .

کیان می ایستی  و کت  را از روی دسته صندلی بر میداری کراوات آبی روشنت تاب میخورد

نگاه پر از خشمت را می دهی به پروانه

:کاش میفهمیدی داری چیکار میکنی

با نگاه به مونا اشاره میکنی برویم

درست شبیه زن و شوهر های چند ساله ای که از نگاه هم همه چیز را میخوانند

. نمای بعدی شاید شب باشد و شما باهم خوابیده  باشید . در آغوش هم و کیان موهای ابریشم ات را نوازش کند .

- همانروز عصر 

از طبقه دهم ساختمان نیمه کاره نمای باز 

کیان درن آسانسور پر از خشم و نگرانی و درماندگی تلاش میکند همه چیز مثل اولش باشد ولی نمیشود 

حرکات سرو گردن از پشت 
آرام و سنجیده و همچنان خوش پوش 

کیان - کی ییییااااااان 

بالا بالا 

آهان منرو نگاه کن 

کیان نمای بسته از دور صورتش پر از استیصال 

خوبه نگاه پر ااستصال را میدهی به من

+ تاریخ چهارشنبه دهم دی 1393 ساعت 10:44 نویسنده مهاما |

بعضی درد ها اتفاقهای خوبی را باعث می شوند 

 

+ تاریخ سه شنبه نهم دی 1393 ساعت 13:56 نویسنده مهاما |

من از فرط بی حس بودن کرخت شدم 

عواطفم کرخت شده اند

+ تاریخ چهارشنبه بیست و ششم آذر 1393 ساعت 14:13 نویسنده مهاما |

دلم میخواد موهامو رنگ قرمز بزنم و ابرو هامو قهوه ای کنم 

هوس است دیگر 

چه کنم 

 

+ تاریخ دوشنبه بیست و چهارم آذر 1393 ساعت 12:0 نویسنده مهاما |

یک تکه از ناخنم شکسته ولق لق میکند توی سرم هزار هزار صدا می آید ناخن را میکنم پردرد جدا میشود حال جدا شدن من از تو پر درد ,لق خورده ,شکسته و وامانده جدا میشود و حتی از ناراحتی گوشه ی انگشتم خونی میشود حس چشمهایم بعد از محو شدن رد تو از آسفالت خیابانها و هوا و زندگی
+ تاریخ جمعه بیست و یکم آذر 1393 ساعت 9:14 نویسنده مهاما |